X
تبلیغات
رایتل

روزهای کودکی

گبیل

چند روزیه دارم فکرمیکنم که در مورد چی آپ کنم اما چیزی به نظرم نمی اومد گفتم بی خیال بابا آپ نمی کنم.

اما حوصله م سر رفته و دوست دارم زود به زود آپ کنم اما چیکار کنم که موضوعی به نظرم نمیاد که بخوام ازش بنویسم.

این شد که امروز عصر بعد از اینکه مامان رفته بود سر مزار دایم ،بابام هم رفته بود بیرون،حمید هم مسجد بود من مونده بودم و وحید .

یکم این اتاق و اون اتاق رفتم اما فایده ای نداشت هیچ سرگرمی هم امروز نداشتم یهو به این فکر افتادم که بیام و اتاقم رو تمیز کنم اما تا یه سر به اتاقم زدم حوصله م نمی شد دوباره برگشتم به اتاقی که تلوزیون توش بود رفتم و تلوزیون رو روشن کردم تمام کانالا قطع بودن تلوزیون رو خاموش کردم و یه بالشتی روی پاهام گذاشتم و گوشیم رو برداشتم و یه نوحه از میرشکاری گذاشتم همین طور که نوحه پخش می شدمنم باهاش می خوندم خسته شده بودم ،خسته از بیکاری اما حوصله هم نداشتم که کاری انجام بدم .

یه کوچولو دلم درد می کرد آخه نتونستم سحری بخورم اما زیاد نبود که بخوام اذیت بشم.

یاد خیلی چیزا افتادم .

وقتی دفتر نوشته های روزانه م رو باز کردم هیچ کدوم از روزا مثل همدیگه نبودن اما ما خیال می کنیم روزا مثل هم وتکراری می گذرن،اما هر روز رو که می خوندم با روز بعد فرق داشت

دفترم رو آروم بستم و هم زمان باهاش چشام رو هم بستم به روزا فکر میکردم ،که پارسال ماه رمضون کجا و امسال کجا؟؟؟

خیلی با هم فرق داشتن یه دفعه گوشیم لرزید فهمیدم برام پیام اومده بازش کردم دوستم بود و می گفت که امشب بریم مسجد خیلی دوست داشتم که برم برا همین آماده شدم که امشب رو به مسجد برم.

راستی این روزا خیلی خوب سپهری میشن!!!