X
تبلیغات
رایتل

روزهای کودکی

گبیل

دیشب حسابی خسته بودم.

اومدم برم پشت کامپیوتر دیدم حتی حوصله ی کامپیوتر رو هم ندارم ،اصلا حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم قبلش داشتم کتاب فروغ فرخزاد رو می خوندم زندگی نامه ی فروغ،از شجاعت فروغ خوشم اومد ولی ای کاش الان بود.

یکی از اشعارش رو خیلی دوست دارم و همیشه اون رو می خونم.

اون روز به داداشم گفتم منو ببر تهران.گفت:چرا تهران؟

گفتم:می خوام برم سر مزار فروغ .ازاین جواب ودرخواستم تعجب کرده بود که من یهو همچین حرفی بهش زده بودم .

کتاب فروغ رو بستم رفتم سراغ حافظ اولین صفحه رو که باز کردم الا یا ایها الساقی بود چون خیلی بهش علاقه داشتم شروع کردم خوندن بدون اینکه بدونم دارم چی می خونم !

وقتی تموم شدم زدم صفحه بعد وشعر بعدی رو که به پایان رسوندم یکم به خودم فکرکردم.

اومدم بنویسم اما چیزی به نظرم نمی اومد یا وقتی می نوشتم اون چیزی که می خواستم رو نمی تونستم درست تر بیانش کنم بعد از دو سه بار نوشتن و خط زدن اعصابم حسابی بهم ریخت.

یاد حرف وحید افتادم که بهم گفت گارسیامارکز برای نوشتن یه کتاب سیصدصفحه موقع پایان کتاب یه کامیون کاغذ چک نویس از خونشون میبرن بیرون اما ما چی؟؟؟

صدای تلوزیون بلند بود داشتن فوتبال میدیدن منم تو همون اتاق بودم یه تکه از شعرای فروغ مدام توی ذهنم بازی می کرد.

دلم می خواست الان برم و از توی کتابخونه کتاب سهراب یا گروس رو بیرون بکشم و یه تکه بخونم تا راحت بشم اما حوصله ی بلند شدن رو نداشتم حتی امشب سرم هم بقدری درد داشت .

دلم میخواست بخوابم اما مطمئن بودم که خوابم نمیبره،صدای تلوزیون هم بقدری بلند بود که حواسم رو به خودش جلب می کرد.همین طوری که نشسته بودم داشتم به گلهای قالی نگاه می کردم که یه مورچه کوچولو داشت روش راه میرفت،تمام تمرکزم روی اون مورچه بود تاحالا اینقدر به مورچه توجه نکرده بودم با خودم گفتم اینها به معنی اینه که ما هیچ وقت نمی تونیم به کارای خداوند فکر کنیم و یه لحظه یاد یکی از خطای کتاب درسیمون افتادم که نوشته بود خداوند بزرگ هیچ چیز رو بیهوده نیافریده.

کمی فکر کردم و دیدم واقعا فکر کردن سخت شده پس بهش فکر نکردم


پی نوشت:


فکر کردن تنها کاریه که می تونیم توی زندگی انجام بدیم.