X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

روزهای کودکی

گبیل

یه وقتایی فاطمه میاد و شروع میکنه نوشتن بدون هیچ مقدمه و ذهنیتی در مورد اون چیزی ک میخواد بنویسه

اصلا انگار موضوع خاصی نیست ک بخواد در موردش بنویسه

اما فقط داره مینویسه

یه جورایی دلش میخواد بتونه بنویسه

دلش پره از چیزایی ک باید بنویسه اما دیگه نمیتونه بنویسه

این روزا هم مثل روزای دیگه داره خیلی با سرعت میگذره

اما این روزا فاطمه به همه چیز امیدواره 

نمیدونم این همه امیدواری رو از کجا میاره و خالی میکنه تو تمام مسیرهای زندگی

حتی بعضی موقع داره میبینه نه این نمیشه

اما بازم امیدواره

دست فاطمه رو میگیرم و میگم بسه بابا من خسته شدم تو خسته نشدی

میدونم اونم زیادی خودشو کنترل کرده که بهم چیزی نگه 

به چشماش که نگاه میکنم همه چیزو متوجه میشم و میگم منم مثل تو فکر میکنم هیچ چیز ناممکن وجود نداره

اما خوشحال نمیشه

گاهی بی تفاوتی بدتر از ناراحتیه

بعضی موقع شک میکنه بعضی موقع بی برو وبرگشت رضایت کامل داره

اما همیشه دو دله

همیشه یه ترسی داره

نمیدونم چرا اینو فاطمه حتما میدونه

الان ک برمیگردم و نگاه میکنم میبینم این متن رو هر کی بخونه متوجه نمیشه

شاید  فقط خودم و فاطمه میدونیم

این متن انگار قسمتیش تو اینده مونده و یه قسمت تو گذشته گم شده

اما بازم خوبه به اندازه حال تونست بنویسه

چقدرخوشه  یه جایی مثل روزهای کودکی رو داشته باشی که بیای و بدون دل نگرانی بنویسی داخلش...

امشب مثل هر شب نیست

شایدم هست

اما من مثل هر شب نیستم

یهویی دلم برا روزهای کودکی تنگ شد

و چقدر خوشحال شدم که دارمش

چقدر خوبه یه جایی رو داشته باشی ،که بشه ارامشو درونش حس کرد

اینجا یه روزایی یه مدتهایی پر بود از دوستایی که حتی اگه یه روز نبودن دلتنگشون میشدم

الانم دلتنگم اما نمیدونم چرا دیگه دوستام اینجا نمیان

البته مثل خودم

خودمونو با یه نرم افزارای جدید سرگرم کردیم

یا شایدم بعضیا گرفتار درسن

یا نه 

ممکنه حتی خیلیا ازدواج کرده باشن و فسقلی نزاره سر بزنن

هنوز توی اینجا از حضور مهراد توی زندگیم چیزی نگفتم

یه پسر داداش فدق العاده که تمام دنیای عمشه

اگه تمام غصه های دنیا هم داشته باشم

با دیدن مهراد یادم میره

هیچ حسی قشنگتر این نبود که با مهراد عمه شدم

الان که شروع کردم به نوشتن یه بغض داشتم .یه خورده ناراحتی.یه خسته گی کوچیک

یکم دلتنگ

اما تیکه ای که از مهراد نوشتم بهم جون داد

شادم کرد

چقدر خوبه یه انرژی زا  داشته باشی 

من که عاشق این انرژی زا هستم

روزهایی به زیبایی شهریور

وقتی یه هفته منتظرش باشی

اما ....

اخه چرا این سردرد لعنتی باید امشب بیاد سراغ من

هرچند به خودم امیدواری میدم

که از امشب تا فردا شب هر جوری باشه

با هر دردی

من خوشحال ترینم

یه حس خیلی خوب دارم

امسال بیشتر هر سال ذوق دارم

چون همیشه عاشق هجده سالگی بودم

اما الان متوجه شدم

هیچ چیز توی زندگیم تغییر نکرده

من هنوزم دختر کوچیکه ی خانوادم

و هنوزم با وحید سر چیزای الکی بحث میکنیم

هنوزم من و خانوادم همونیم

حتی بعد از گذشت هجده سال

چه حس خوبی داره وقتی بعد از مدتها میای که بنویسی

بدون برگه ُ بدون خودکار

حتی فکر اینم نیستم که جمله بندیم خراب باشه

بدون فکر می نویسم

یه ساعت دیگه بیست و چهارم شهریور میشه

روزی که من اومدم

شهریور دوست داشتنی ۷۶ تا۹۴

چقدر خوشحالم که خودم دارم برا خودم متن مینویسم

تولدم مبارک

بعضی سختی ها با بعضی روزهای خاص ب وجود میاد.

بخا طر نارا حتی ها بعضی روزها ،خاص میشند .

روزهای خاصم بیشتر ،آدم هایی ک دوستشون داری میتونن ایجاد کنن

من:مامان کاکائو بگیر.مامان کاکائو یادت نره

مامان:باشه یادمه

من:مامان کی کاکائو میگیری؟

مامان بعد از بارها تکرار من:فاطمه بزار ،چشم براش میگیرم  یادم ک نمیره

امروز بعد از شش سال

من:مامان کاش کاکائو هم میگرفتی براش

مامان:نه عزیزم هفته پیش گرفتم این هفته چیزای دیگه میگیرم

من:آخه مامان بگیریم بهتر نیست؟

مامان:باشه اگه تو دوست داری میگیریم

 

من:مامان میشه گریه نکنی؟

مامان سکوته.

صدای قلیون میاد

مامان خب حداقل میشه قلیون نکشی؟

مامان:نه نمیتونم،امروز رو اصلا نمیتونم

و سکوت

من آروم روپای مامان خوابیدم مامان آروم گریه می کرد منم همین طور

نمیخواستم مامان متوجه گریه من بشه

اشکام پای مامان رو خیس کرد

مامان:فاطمه دیدی چقدر زود گذشت؟چ راحت از دستش دادیم.دیدی چ زود تنهامون گذاشت؟

دیگه گوشام نمیشنید مامان چی میگه.

فقط خاطراتش توی ذهنم بود

چقدر زیاد میدیدیمش .هر روز خونمون بود

امروز لباساش رو از کمدم در آوردم هنوز بوی عطرش میداد

عطرش هم اینجا بود

کارت پایان خدمتش هم پیش من بود

لباس،عطر،کارت پایان خدمت،حتی کاکائوهاش

البته بعد از شش سال پودر شده بود

اما بود

خودش چی؟

امروز شش سال میشه ک کنارمون نیست

ک صداش رو نشنیدم

ک نیومده خونمون

سالهاست جاش تو خونه خالیه

سالهاست کلید کمدش پیش منه

اماچرا؟

دلم براش تنگ شده

مامان هم دلتنگشه

مامان بزرگ میگه:کاش فقط برا یه بار فقط برا یه بار باز میدیدمش

دایی جون کاش بودی

من ، مامان، بابا،مامان بزرگ ،وحید،حمید ،حتی زهرا هم دلتنگته

هر وقت عکست رو میبینه میگه دایی

دایی جون امروز ششمین سالگردته

ششمین سالی ک در کنارمون نیستی

دایی جون فقط بدون دلتنگتم و دوستت دارم

 

من،فقط لبخند میزنم

مغزم موضوعی در بر نداشت....

صدای هیاهوی ذهنم تا نزدیک دوستم می رسید....

مشغول بود و مشغول...

چقدر دیر می گذشت...

چشم همه به معلم بود اما ذهنشان کجا؟

فکر می کردم...

مدت ها بود غیر از متن درسی چیزی ننوشته بودم...

امروز یه بیست گرفتم

یاد سال اول دبستان افتادم...اولین دیکته رو بیست گرفتم

اما معلم بهم گفت:تقلب کردی

اون موقع نمی دونستم تقلب چیه....

گریه می کردم و می گفتم:خانوم اینایی ک شما می گید نمی دونم چیه اما من هیچ کاری نکردم.

الان به این خاطره ها فقط لبخند میزنم مثل همون موقع که این جمله رو به معلم سال اولم گفتم و اون لبخند زد

یادمه روز دانش آموز بهمون یه پاکن مدادی داد و گفت :بفرما دخترم

به مامان گفتم: مامان،این منو دختر خودش میدونه؟یعنی من دو تا مامان دارم؟

مامانم با لبخند گفت:هر کسی ک برات زحمت بکشه مامانته.

چقدر دلم برا بیست گرفتن های اون موقع تنگ شده هنوزم با گرفتن بیست ذوق میکنم

ذوقی به بزرگی کوه های دفتر نقاشیم

بابایی ، زهرا رو بوس میکنه .

من با ابروهایی درهم میگم بابا پس من چی؟

بابا بدون لحظه ای تحمل یه بوس روی گونه های فاطمه می کنه.

و زهرا با سرعت خودش رو به بغل بابایی می اندازه.


من،فقط لبخند می زنم

   1       2       3       4       5    >>