روزهای کودکی

گبیل

الان فک کنم سه چهار دفعه میشه که من وقتی دلم میگیره و میبینم کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم میام تو روزهای کودکی و فقط مینویسم...البته از اینکه میگم کسی رو ندارم اینه که دوس ندارم حرفای دلم بزنم به بقیه...امروز داشتم فکر میکردم چقدر تغییر کردم...برا یه چیزایی خیلی قوی شدم اما از یه طرفم ضعیف شدم...با خودمک نشستم فکر کردم دیدم حق با منه ک تو این مورد ضعیف بشم...اصلا ناراحت نشدم...چون یه روزایی توی همیچین وقتایی اینقدر صبور و سخت بودم که الان دارم تاوان اون روزایی رو میدم ک ایطور بودم...واقعا برا یه دختر با سن کم بعضی چیزا قابل هضم نیست اما من با صبوری اونا رو هضم میکردم و از سن 15 سالگی فهمیدم باید درک کنم....اما وقتی همه فهمیدن درکم بالاس یا صبورم ....گفتن پس هرکی کنارته باید بی درک باشه چون تو میتونی درکش کنی چون تو باید درکش کنی...الان این روزا بی درک ترین ادم من شدم...منی که همه میگن مث فاطمه اما خودم میدونم اون فاطمه دیگه واقعا نیست...دیگه نمیخوام درک کنم...نمیخوام...چرا هیچکس نباید منو درک کنه فقط من دیگران رو درک کنم؟...چرا ؟...دقیقا شدم یه آدم برعکس اون سالها...آدمی که خیلی موقع ها از خود گذشتگی میکرد یعنی خیلی موقع که نه تمام موقع ها الان شده کسی که اگه ببینه طرفش مث اون رفتار نمیکنه بدون ناراحتی مث اون میشه...آدما دقیقا همینو میخوان ..میخوان دقیقا یکی باشه مث خودشون...و اگه نمیخوان مث خودشون پس باید خودشو تغییر بدن...قبلا صبر میکردم تا تغییر کنن یا یواش یواش تغیبر میدادم..الان اگه اون چیزی نباشه که میخوام میزارم میرم بدون ترس...نمیدونم کدوم رفتارم ضعیف شده کدوم قوی ولی خودم قوی تر شدم...احساسم ضعیف تر

همیشه وقتی کلی ذهنم مشغوله و دقیقا نمیدونم از کجا و چی شروع کنم میام اینجا...اینجا پر از آرامشه...انگار که رو پای مامانم خوابیدم....یا دارم زل میزنم به چهره بابایی...یا دارم به وحید و کاراش فکر میکنم...یا به حمید و شیطونیاش و بچش که دقیقا کپی خودشه و کلی باهاش شیطونی میکنیم و کلی انرژی میده...به زن داداشا و مهربونیاشون ...به داشتن یه خاله که همیشه پایه مونه و دختر باهوشش که مطمینم میتونه به جاهایی برسه که من همیشه دوس داشتم برسم...چقدر لذت داره از خانوادت بنویسی...از عشقی که هیچ وقت تموم نمیشه  ...و هیچی مث بودن خانوادم کنارم نمیتونه خوشحالم کنه....از حال خوب مامان و بابام و خوشحالی حمیدو خانوادش،از پیشرفت های وحید ...خداکنه همیشه سلامت باشن  تا منم همیشه خوشبخت بمونم...اگه یه دلیل تو دنیا وجود داشته باشه بی شک اینا دلایل منن برا زندگی...حالم خوبه وقتی این همه دارایی دارم ...دوستشون دارم و امیدوارم همه سلامت باشن تا ایناهم سلامت باشن و سایشون همیشه رو سر من...14 روز از سال جدید گذشته و من میخوام امسال یه سال  متفاوت رو بگذرونم و بشم اونی ک میخوام...همونی که باید باشم...سال خوبی رو شروع کردم و به خوبی ادامه میدم...مهراد خان کلی به عمی انرژی میده که بتونه قوی تر باشه...و من چقدر خوشبختم ....

یه وقتایی فاطمه میاد و شروع میکنه نوشتن بدون هیچ مقدمه و ذهنیتی در مورد اون چیزی ک میخواد بنویسه

اصلا انگار موضوع خاصی نیست ک بخواد در موردش بنویسه

اما فقط داره مینویسه

یه جورایی دلش میخواد بتونه بنویسه

دلش پره از چیزایی ک باید بنویسه اما دیگه نمیتونه بنویسه

این روزا هم مثل روزای دیگه داره خیلی با سرعت میگذره

اما این روزا فاطمه به همه چیز امیدواره 

نمیدونم این همه امیدواری رو از کجا میاره و خالی میکنه تو تمام مسیرهای زندگی

حتی بعضی موقع داره میبینه نه این نمیشه

اما بازم امیدواره

دست فاطمه رو میگیرم و میگم بسه بابا من خسته شدم تو خسته نشدی

میدونم اونم زیادی خودشو کنترل کرده که بهم چیزی نگه 

به چشماش که نگاه میکنم همه چیزو متوجه میشم و میگم منم مثل تو فکر میکنم هیچ چیز ناممکن وجود نداره

اما خوشحال نمیشه

گاهی بی تفاوتی بدتر از ناراحتیه

بعضی موقع شک میکنه بعضی موقع بی برو وبرگشت رضایت کامل داره

اما همیشه دو دله

همیشه یه ترسی داره

نمیدونم چرا اینو فاطمه حتما میدونه

الان ک برمیگردم و نگاه میکنم میبینم این متن رو هر کی بخونه متوجه نمیشه

شاید  فقط خودم و فاطمه میدونیم

این متن انگار قسمتیش تو اینده مونده و یه قسمت تو گذشته گم شده

اما بازم خوبه به اندازه حال تونست بنویسه

چقدرخوشه  یه جایی مثل روزهای کودکی رو داشته باشی که بیای و بدون دل نگرانی بنویسی داخلش...

امشب مثل هر شب نیست

شایدم هست

اما من مثل هر شب نیستم

یهویی دلم برا روزهای کودکی تنگ شد

و چقدر خوشحال شدم که دارمش

چقدر خوبه یه جایی رو داشته باشی ،که بشه ارامشو درونش حس کرد

اینجا یه روزایی یه مدتهایی پر بود از دوستایی که حتی اگه یه روز نبودن دلتنگشون میشدم

الانم دلتنگم اما نمیدونم چرا دیگه دوستام اینجا نمیان

البته مثل خودم

خودمونو با یه نرم افزارای جدید سرگرم کردیم

یا شایدم بعضیا گرفتار درسن

یا نه 

ممکنه حتی خیلیا ازدواج کرده باشن و فسقلی نزاره سر بزنن

هنوز توی اینجا از حضور مهراد توی زندگیم چیزی نگفتم

یه پسر داداش فدق العاده که تمام دنیای عمشه

اگه تمام غصه های دنیا هم داشته باشم

با دیدن مهراد یادم میره

هیچ حسی قشنگتر این نبود که با مهراد عمه شدم

الان که شروع کردم به نوشتن یه بغض داشتم .یه خورده ناراحتی.یه خسته گی کوچیک

یکم دلتنگ

اما تیکه ای که از مهراد نوشتم بهم جون داد

شادم کرد

چقدر خوبه یه انرژی زا  داشته باشی 

من که عاشق این انرژی زا هستم

روزهایی به زیبایی شهریور

وقتی یه هفته منتظرش باشی

اما ....

اخه چرا این سردرد لعنتی باید امشب بیاد سراغ من

هرچند به خودم امیدواری میدم

که از امشب تا فردا شب هر جوری باشه

با هر دردی

من خوشحال ترینم

یه حس خیلی خوب دارم

امسال بیشتر هر سال ذوق دارم

چون همیشه عاشق هجده سالگی بودم

اما الان متوجه شدم

هیچ چیز توی زندگیم تغییر نکرده

من هنوزم دختر کوچیکه ی خانوادم

و هنوزم با وحید سر چیزای الکی بحث میکنیم

هنوزم من و خانوادم همونیم

حتی بعد از گذشت هجده سال

چه حس خوبی داره وقتی بعد از مدتها میای که بنویسی

بدون برگه ُ بدون خودکار

حتی فکر اینم نیستم که جمله بندیم خراب باشه

بدون فکر می نویسم

یه ساعت دیگه بیست و چهارم شهریور میشه

روزی که من اومدم

شهریور دوست داشتنی ۷۶ تا۹۴

چقدر خوشحالم که خودم دارم برا خودم متن مینویسم

تولدم مبارک

   1       2       3       4       5       6    >>