X
تبلیغات
رایتل

روزهای کودکی

گبیل

بیدار دل باش و ببین

این روزها حس و حال فقط حس مسجده و رفتن به اون.

دیشب هر وبی رو که سر میزدم از مسجد گفته شده بود.

خودکار رو به دست گرفتم و گفتم:فاطمه شروع کن .

هی فاطمه می گفت:بابا این مغز نمیکشه .

هی میگفت:زود باش بنویس.

فاطمه هم خودکار رو محکم گرفت و شروع کرد .

امسال مسجد رفتن ما با هر سال فرق کرده.امسال بخاطر بازسازی مسجد و ساخت سالن سینه آقایون محترم هم کنار ما هستن.(خدا بخیر کنه)

هر شب ما برنامه ای داریم با این آقایون محترم که جای مارو گرفتن اعتراض هم دارن.(پرتوقع تشریف دارن)

امسال هم مانند هر سال تو هر برنامه ای حضور دارم جز ختم قران که اونم فعلا حضور نداشتم.(خوابم می اومده)

دلم برا شیر ساختن مرد ها تنگ شده بود(یه شوخی)

چند سالی میشه که همه کارای زینبیه رو خود خانوم ها انجام میدن.(چون بهتره)

البته خیلی بهترها حداقل هر چیز خوردنی که خانوم ها میارن دیگه به آقایون نمیدن و سهممون رو تقسیم نمی کنیم (بیشتر با تو دارم آقای حمید فدرر)اوهوم

کلا این شبها خیلی بیاد موندنی هس(حقیقت)

این شبها رو دوس دارم چون فک میکنم  به خدا نزدیکم(شاید)

دلم برا ساختمون قبلی مسجد تنگ شده(از صمیم قلب)

اونجا هس برام مقدس.(خیلی زیاد)

کلا خواستم فقط بنویسم(یه متن رو)

الان باید خدافظی کنم(وقته رفتنه)


پ.ن

بیدار دل باش و ببین

دیالوگی از قصه تلخ طلا