X
تبلیغات
رایتل

روزهای کودکی

گبیل

دوشنبه 24/7/1391قرار شد که ماساعت 2حرکت کنیم .

امروز هم مثل بقیه روزها بود ،حتی حس و حالش هم مثل همیشه بود .

از بوشهر که حرکت کردیم مثل همیشه به کارای همیشگی خودمون ادامه می دادیم.

اما شب ،حس و حالی که اینجا داشت نمی دونم کجا می تونه داشته باشه .

بااینکه این حس وقبلا هم تجربه کرده بودم اما بازم همون حال و هوایی که واسه اولین بار میای بهم دست داده بود.

صبح روز بعد ساعت چهار از خواب بلند شدیم و صبحونه خوردیم و زود حرکت کردیم به سمت هویزه.

اینجا پر بود از خاطرات کسانی که رفتند برای اینکه ما بمونیم ،اینجاجای بخصوصی بود

یه تیکه فیلم از مادر شهیدی گذاشتن که بیست و سه سال به انتظار فرزندش نشسته بود اما هنوزم مجبور بود چشم به راه باشه.

اونجایی بود که دخترشهیدی بخاطر باباش که بخاطر چندتا مثل ما رفته بود از هوش رفت آمبولانس های شلمچه اونو بردن و همه در یک آن یاد پدرش افتادن یاد مردی که مرد بودنش رو به دخترش ثابت کرده بود.

شب رفتیم یه جایی که،یه شخصی از دوستاش جامونده بود از هم سن و سالاش از هم کلاسیاش .

دلتنگ بود برای اون زمانی که خودشم با اونا بود اما الان اون تک و تنها مونده بود ،با این همه خاطرات و دلتنگی ها

یاد معلمی که با تمام دانش آموزان رفته بود عملیات کربلای پنج یه نفرو می خواستن برای رفتن به جاده برای یافتن مین،معلم میاد قرعه کشی می کنه و دست یکی از بچه ها میده و اسم خود معلم در میاد زمانی که معلم میره دیگه برگشتی در کار نبوده اونجا بوده که بچه ها میدونن تمام اسمها به نام خود معلم بوده و اسمی از بچه ها نوشته نشده بوده.

اینجادلی گرفته ،حس و حالی که توی این روزا داشتم نمی تونم جای دیگه ای داشته باشم

نمیدونم فقط از احساسم گفتم .همین رو بس