X
تبلیغات
رایتل

روزهای کودکی

گبیل

دو روز پیش تصمیم گرفتیم که شب بعد به مسجد بریم و با هم روزمون رو باز کنیم.

روز قبلش چیزایی که قرار بود بیاریم رو تقسیم کردیم چون هر کسی دوست داشت تو این سفره افطار شریک شه.

تقریبا دوازده نفر بودیم طرفای ساعت 19:30با یه بشقاب رنگینک به زینبیه رفتم،وقتی وارد شدم دیدم تا خودم آخرین نفرم همه سرم داد زدن چرا اینقدر دیر اومدی و...

اما عادی شده بود از اینکه دیر می اومدم

شروع کردم پیش تک تک بچه ها رفتن ،هر کسی یه چیز خوش مزه آورده بود وقتی به این همه چیز نگاه میکردم گرسنه می شدم اما می گفتم چه خبره مگه چند نفریم!!!

نزدیک مغرب بود که من و تعدادی از بچه ها رفتیم توی مسجد که نماز رو با جماعت بخونیم اما تعدادی از بچه ها هم که مشغول انجام دادن کارها بودن تو زینبیه موندن بعد از نماز،تمام بچه ها به طرف زینبیه رفتن منم ایستادم و شیر رو گرفتم بعدش اومدم.

وقتی وارد زینبیه شدم بازم صدای بچه ها رو در آورده بودم و همه پشت سفره منتظر من بودن.

وقتی به سفره نگاه می کردم خیلی قشنگ بود اما کی می تونست این همه رو بخوره.

کلی پشت سفره هم گفتیم و خندیدیم.

خیلی خیلی خوش گذشت یعنی فوق العاده بود امشب به همه خوش گذشته بود بعدش هم قرار بود مسجد رو سیاه پوش کنیم ،بدلیلی که همه می ترسیدن روی چهار پایه بایستن من این کار رو انجام دادم ،تازه خیلی هم خوش بود

وقتی نصفش رو زدم وقت نبود و از نیمه ی شب هم گذشته بود و متاسفانه به اجبار از مسجد اومدیم بیرون .


امشب خیلی خوش گذشت جاتون سبز

تو این شبهای عزیز دعا یادتون نره