X
تبلیغات
رایتل

روزهای کودکی

گبیل

دایی جان دیروز نیمه ی شعبان بود. تو کجابودی؟

چهارسال و یک ماه و هفت روز،یک روز مثل تمام روزهای گرم تابستان بوشهر من توخونه بودم و داشتم بادختر خالم حرف میزدم که باصدای تلفن آروم گرفتیم من گوشی رو برداشتم ویه الو گفتم زن دایم بود با مامان کارداشت گوشی رو که گذاشتم وبه مامان گفتم باز به اتاق برگشتم و دوباره شروع کردیم حرف زدن و الکی خندیدن،خنده هایی که ممکن بود گریه هایی واقعی پشت خود داشته باشه ،خنده هایی که گریه ها میتونستند جاهاشون رو پر کنند.

باصدای مامان که گفت یا امام هشتم به خودمون اومدیم و سریع به اون اتاق رفتیم ازچهره ی مامان مشخص بود که خبر خوبی رو براش نداده بودند اما این خبر چقدر می تونست بد باشه که مامان رنگ به صورت نداشت .

ازش پرسیدم چیزی شده ؟؟؟؟

سریع رفت و آماده شد، دوباره سوالم رو تکرار کردم چیزی شده؟؟؟

گفت:نمی دونم،نمی دونم میگن دایت از ساختمون افتاده پایین و بیمارستانه.

مامان رو درک کردم آخه حسابی رو داداشاش حساس بود .

داداشم رسید و گفت چیزی نشده میگن دایی پاهاش شکسته منم الان میخوام برم پیشش امشبم خودم میمونم شما هم ظهر بیاین برا ملاقاتی.

با حرفای وحید مامان کمی آروم گرفت وحید که رفت من مدام زنگ میزدم اما جواب نمی داد تا اینکه جواب داد و صدای گریه می اومد سریع برداشتیم رفتیم سر خیابون اما دیگه فایده نداشت همه چیز تموم شده بود.

دفتر زندگی دایم بسته شده بود ،توی کشتی سازی ناخدای جزیره کار میکرد برق گرفته بودش ،خیلی دوستش داشتم ودارم تمام روزهای کودکی با او بودم خیلی باهامون صمیمی بودازاینکه این همه زود رفته بود ناراحت بودم برا زندگیش برنامه هاداشت اما افسوس که نتونست اجراشون کنه ،دلم حسابی براش تنگ شده بود .

دیروز نیمه ی برات بود اما چهار سال میشه که نیمه ی برات میشه و اون به خونمون نمیاد،اون پیشمون نمیاد خیلی دنیای بی و فایی داریم ،براش آرزوها داشتیم براش تصمیم ها داشتیم اینقدر بهم نزدیک بود که میگفتم داداش نه دایی.

ای کاش الان می بود و می تونستیم ببینیمش،

ای کاش می دونست چقدر اینجا دلتنگ داره که هنوز رفتنشو باور ندارن،

ای کاش بود و می دید بعد از رفتنش همه چیز تغییر کرده،

ای کاش...