X
تبلیغات
رایتل

روزهای کودکی

گبیل

امروزمیخوام اعمال 9 ماه زحمتای خودم و کسانی که باهام بودن و تلاش های که خودم کردم رو بگیرم.

اما صبح که از خواب بیدار شدم ترسیدم .

یهو فکر کردم پنج شنبه نکنه تعطیل باشه ،بایکی از دوستام تماس گرفتم اونم حال نداشت فهمیدم چند دقیقه دیگه منم این حال بهم دست میده.

باترس میرفتم هر چه بهش نزدیک تر میشدم ترس بیش تر ورم می داشت.

وای چند دقیقه دیگه.

هرچه نزدیک تر میشدم احساس می کردم داره حالم بدتر میشه

این بود که یه دفعه معاون گفت:به به خوش اومدین دلم برا اذیتاتون تنگ شده بود .

حوصله هیچی رو نداشتم گفتم: خانم اعمالم رو بدید.

گفت:چی؟

گفتم:منظورم کارنامه هست

خندید و گفت:چیه ترسیدی؟

باتکان دادن سرم تائید کردم یه دفعه یه برگی رو داد دستم

گفت:بیا دخترم

آروم برداشتم و یواش یواش اون رو به خودم نزدیک کردم احساس عجیبی داشتم همیشه سر نمره ناراحت میشدم و به کفتن داداشم فقط به ظاهری اشک نمی ریختم که بگم گریه کردم وگرنه خیلی رو نمره حساسیت به خرج میدادم

آروم تک تک درس هام رو دیدم عجیب بود هم تعجب کرده بودم هم حس عجیبی بهم دست داده بودواقعا نمی تونستم چیزی بگم حتی دوستای که کنارم بودن با تعجب نگاهم میکردن اونا هم داشتند به کارهای خودشون رسیدگی می کردن.

هرکدومون به نوعی تعجب کرده بودیم هیچ کدومون حرف نمی زدیم.

که معاون گفت:شما اصلا خودتون رو این شکلی نکنید که اگه شما بخواید تعجب کنید پس بقیه چی باید بگن.

اونجا بود که همه حواسامون برگشت و پریدیم تو بغل هم و صدا میدادیم که چقدر نمره های خوبی گرفته بودیم هر کدومون نمره هامون از چیزی که فکرش میکردیم و جالب تر اینجاست از ترم اول بالاتر بود این شد که همه تصمیم گرفتیم به نخلستان یا رافائل بریم.

بعدش هم که به خانواده گفتم اونا هم منو به نوع های گوناگون تبریک گفتند و تشکر کردند .

این تنها کاری بود که می تونستم به وسیله درس خوندن به مامان و بابای مهربونم که خیلی دوستشون دارم انجام بدم